دیروز با گریه ش از آشپزخونه اومدم تو اتاق دیدم از روی بالش قل خوردی
افتادی با صورت رو فرش.آخه دختر عاقل(حمیده )دختر عمه ...رو بالش چرا
بچه رو گذاشتی.ولی واقعا ناقلایی ها نیم وجبی همش داره ورجه ورجه میخوری

بعد از حمام چلگی
کتاب ماساژ کودک و بچه داری زیباست رو به همه مامانهای جدید و کم تجربه توصیه میکنم بگیرید که واقعا عالییییییییییییییییییه

آریانوش در خواب



ولی ۱۰ روز سختی رو بعد ز زایمان گذروندم.شیرم کم بود و بچه گرسنه میموند.از همون شب اول که از پرستاری مجبور شدن برامون شیر بیارن و تا روز چهارم ادامه داشت و طفلی بچه تو ۵ روز اول ۴۰۰ گرم کم کرد و بچه ام زرد شد.فشار بیش از حدی بهم وارد شد و همش غصه کوچولومو میخوردم .خیلی سخت بود وقتی ببینی بچه گرسنه است و دکتر هم اجازه استفاده از شیرخشک رو نمیده.زخم و درد بخیه و ....وقتی فهمیدیم زردی داره دستگاه اجاره کردیم و آوردیم خونه من سه شبانه روز حتی ۵ دقیقه هم نخوابیدم و همش بالاسرش بودم.دسدن عزیز دلم با تن لخت و چشمهای بسته زیر اشعه داشت دیوونه ام میکرد.همه میخوابیدن و تنها با حالتی زار و لرزش دست بالاسرش مینشستم و هر یک ساعت باید بهش شیر میدادم.دیگه زخم و درد سینه هام هم برام مهم نبود .انقدر تو اون سه روز اشک ریختم که دیگه حتی خودمو جلوی آیینه نمیشناختم.وقتی حواس همه پرت بود و یا خواب بودن یواشکی از دستگاه درش میاوردم و بغلش میکردم.دلم خیلی برای بچه ام می سوخت و همش ساعت شماری میکردم که زودتر سه روز تموم بشه.گریه های بی وقفه من شیرمو هم کم کرده بود.بچه وزنش از ۳۲۰۰ به ۲۸۰۰ رسیده بود.بالاخره سه روز تموم شد و اون دستگاه لعنتی رو بردن.با ترنجبین خودمون ادامه درمان رو شروع کردیم و موفق هم بودیم و هر روز بچه بهتر و رنگش سفید تر میشد.واقعا قدیمی ها هر چی گفتن درسته و اگه گذاشته بودم از همون روز اول بهش ترنجبین داده بودن دیگخ احتیاج به دستگاه پیدا نمیکرد.خلاصه اون روزها هم گذشت و با مراجعه به دکتر خدا رو شکر گفته شد که مشکلش برطرف شده .لرزش دستهامو وقتی دکتر دید برام چند تایی ویتامین نوشت .خاله و دختر خاله و زندایی ها و دختر دایی (غزل) همه اومده بودن و حسابی خونمون شلوغ شده بود.چون باوجود خانواده شوهرم و حرفهای دو خانواده واقعا کلافه شده بودم.هر کدوم یک نسخه می نوشتن برای من و بچه و هیچ کس هم نظر طرف مقابل رو قبول نداشت.کم کم که همگی راهی تهران شدن و خانواده شوهرم هم رفتن اعصابم داره سرجاش میاد.
قلمبه گفتن های دو طرف به همدیگه رو داشته باشین که تو اون شرایط من بد بخت باید چیکار میکردم.خلاصه وارد جزییات نمیشم .تموم شد و الان من و آریانوش تو خونه تنهاییم.و این خیلی خوبه.
طفلی داداشم و زن داداشم که میخواستن تو این هفته بیان پیشم .بهشون گفتم یک کم دیرتر بیایین تا کمی استراحت کنم و تمدد اعصاب بگیرم.

کوچولوی نازم اومدی و شدی تموم زندگی من...
من با خنده هات می خندم و با بغضت و گریه ات اشک تو چشمهام حاقه میزنه.
نمیدونستم مادر بودن چه جوریه.....ولی حالا با ذره ذره وجودم حس میکنم که وقتی یک تکون میخوری چه جوری از جام میپرم و نگات میکنم.
از خدا میخوام همیشه سالم و سر حال باشی و عاقبت بخیر بشی گلم.
از خدا میخوام انقدر بهم عمر بده که بتونم خوشبختیتو ببینم.
از خدا آرزوی سلامتی همه نی نی ها و مامان باباشونو دارم.
خدایا خودت هوای ما رو داشته باش.
كم كم مريضهاي عملي سرو كله شون پيدا ميشد ولي من نفر اول عمل اون روز بودم.سااعت 7 و 30 دقيقه صدام زدن .دست و پاهام چوب شده بودن و دهنم هم خشك خشك.......مجيد و مژگان و زندايي بدرقه ام كردن.بغض گلومو گرفته بود و نميتونستم خداحافظي كنم.مجيد از لحظه ايي كه داشتم ازشون خداحافظي ميكردم عكس گرفت.و من وارد اتاق عمل شدم.ديدم دكترم داره چايي ميخوره.بلند گفت آمپولهاتو زدي ؛ منم گفتم بله.......تزريق آمپول بيهوشي به قدري درد داشت كه نفسم رو بند آورد.آخه از ترس تموم رگهام گم شده بودن.
چشمهامو كه باز كردم درد زيادي زير شكمم احساس ميكردم.تو ريكاوري بودم و پرستارها رو تار ميديدم كه دارن اينور و اونور ميرن.ميدونستم چه اتفااقي افتاده فقط يادمه ميگفتم.بچه ام بچه ام....سالمههههههههه...
اشك مي ريختم و با ناله سراغ بچه امو مي گرفتم.نيم ساعتي همينجوري سپري شد كه ديدم هيچ كس جوابمو نميده.يكي از پرسنل نظافتي آقا كه داشت رد ميشد رو صدا زدم و ازش خواهش كردم بره و از شوهرم حال بچه امو بپرسه.اونم رفت و چند دقيقه بعد ديدم موبايل خواهرشوهرمو آورده .مجيد اونور خط بود و باهام صحبت كرد .گفت كه يك ني ني سالم وسفيد و توپولي خدا بهمون داده.همونجا نفس راحتي كشيدم و به خواب رفتم.

رو پیشیونی کوچولوی نازم فامیل منو با ماژیک نوشته بودن.فکر نکنم هیچ جای دیگه اینکارو بکن.تا ده روز جاش مونده بود.اینم ازشاهکار بیمارستان محترم
من و مجيد تو خونه تنهاييم.امروز از صبح فشارم بالاست و كمي بي حالم دقيقا امروز 36 هفته و5 روزمه .بعد ازظهر مجيد فشارمو گرفت بازم بالا بود.ماشينمون دست مسعود برادر مجيد بود.يك آژانس گرفتيم رفتيم دم خونه مادرشوهرم .از اونجا هم راهي بيمارستان شديم.اونجا فشارمو گرفتن 13 بود .و يك خبر خوشايند ديگه اينكه دكترم از سفر خارج برگشته و ميتونم بعد از يك ماه برم پيشش .بهش زنگ زدن و گفت فردا بياد مطب.اومدم خونه و بي خيال از اتفاقي كه در پيشه خوابيدم.
شنبه چهارم مهر....
ساعت 6 بعد ازظهر رفتيم مطب وقت خودم نهم مهر بود و ميخواستم دكتر چكم كنه.رفتم داخل مطب و دكتر گفت برو دراز بكش.ايندفعه برعكس مواقع ديگه كه فشارم تو مطب خوب بود رسيد به 16 و دكترم رفت پشت ميزش نشست و گفت كه بايد بستري بشي و زايمان كني.....ديگه نفسم بالا نميومد.نميدونستم چي بگم.آخه هنوز دو هفته جا داشت و من هنوز كلي ار دارم كه نكردم.تهران منتظرن كه تاريخ بدم بيان .هنوز كسي دور و برم نيست.تازه بايد از يكشنبه آمپول بتامتازون هم ميگرفتم .4 تا هر 6 ساعت يكي..نامه رو از دكترم گرفتم و گيج و منگ از پله ها اومدم پايين زنگ زدم به مجيد و يك دفعه بغضم تركيد ......از اون طرف هم مجيد ميگفت چه خوب زودتر ميبينيمش.من بي اختار اشك ميريختم و دعا ميكردم.خدايا خيلي سختي كشيدم.بچه ام از دست نره.الان آخرشه چرا بايد اينجوري بشه...نشستم تو ماشين و سر راه تازه ميخواييم پوشك و چند تا وسيله كه براي بيمارستان لازم داريم بخريم.ناي پياده شدن از ماشين رو ندارم.دم يك داروخانه ايستاديم و چيزهايي كه ميخواستم رو خريدم.هنوز اتاق بچه ام هم آماده نيست.ولي ديگه برام هيچي مهم نيست جز خودش.
شب مجيد رفت خونه مامانش و با مژگان خواهر كوچيكش برگشت كه اون با هامون تا بيمارستان بياد ديدم طفلي فرش ني ني رو هم سر راه خريده .رفتم حمام و اومدم بخوابم كه دريغ از يك ثانيه چشم بر هم گذاشتن.اذان صبح رو از پشت پنجره ميشنوم بلندشدم.و وضو گرفتم و نمازمو خوندم.ديگه همه چيزو سپردم به خدا و ازش كمك خواستم.ساعت 7 صبح از زير آينه قرآن ردم كردن و با ساك بچه راهي بيمارستان شديم.









