تبليغاتX
کودک من

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:14 توسط مامان| |
امروز آریانوش چله اش بود و حموم چله اش رو هم رفت.و هر روز بلاتر میشه و هوشیارتر.

دیروز با گریه ش از آشپزخونه اومدم تو اتاق دیدم از روی بالش قل خوردی

افتادی با صورت رو فرش.آخه دختر عاقل(حمیده )دختر عمه ...رو بالش چرا

 بچه رو گذاشتی.ولی واقعا ناقلایی ها نیم وجبی همش داره ورجه ورجه میخوری

بعد از حمام چلگی

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:43 توسط مامان| |
عزیزم رفتم چند تا کتاب خریدم که خیلی خیلی خوب بود و از نشونه هایی که تو کتاب گفته فهمیدم که علت اینکه زیاد دوست داشتی شیر بخوری چیه.علتش برای تسکین درد قولنجت بود که من نمیدونستم و اینکه قبل از شیر دادن بهت دو قاشق آب جوشیده سرد بدم تا بادگلو راحت تر بزنی .خیلی خیلی بدردم خورد و تو عزیزم دیشب راحت خوابیدی و دل دردت بهتر شد.

کتاب ماساژ کودک و بچه داری زیباست رو به همه مامانهای جدید و کم تجربه توصیه میکنم بگیرید که واقعا عالییییییییییییییییییه

آریانوش در خواب

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:41 توسط مامان| |
آریانوش شبها بیداره و تا صبح ساعت ۶ صبح حسابی حال مامان رو جا میاره.فقط گریه و گریه.خدا کنه بعد از چلگی خوب بشه.من که انقدر خسته ام توان هیچ کاری رو ندارم.گاهی صبرم تموم میشه و سرش داد میکشم و بعد هم کلی عذاب وجدان پیدا میکنم.خدا بهم کمک کنه این مرحله رو هم طثی کنم و پسرم زیاد اذیت نشه.

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:13 توسط مامان| |
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸ بالاخره بعد از یک هفته ایی که ما تصمیم به ختنه اریانوش داشتیم.موفق شدیم این کار رو بکنیم.چه قدر هم منو همه ترسونده بودن و من چند روز همش غصه میخوردم و اعصابم خرد بود.بعد از اینکه اولین سرما خوردگی  آریانوش خوب شد سریع اینکار رو کردیم.و واقعا دست دکتر ارندی درد نکنه که کارش محشره و بچه ام اصلا اذیت نشد.من تو ماشین نشستم چون اصلا تحمل جیغاشو نداشتم.مجید و خواهرش بچه رو بردن مطب و بعد از ۵ دقیقه آریانوش رو آوردن که خوابیده بود و شیرش دادم.خدا رو شکر تموم شد و خیالم راحت شد.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:12 توسط مامان| |
هر کار میکنم می بینم اصلا وقت نمیشه بیام و بقیه خاطرات رو بنویسم.آخه همه وقتمو پسر گلم گرفته و حتی برای خودم هم وقت ندارم.

ولی ۱۰ روز سختی رو بعد ز زایمان گذروندم.شیرم کم بود و بچه گرسنه میموند.از همون شب اول که از پرستاری مجبور شدن برامون شیر بیارن و تا روز چهارم ادامه داشت و طفلی بچه تو ۵ روز اول ۴۰۰ گرم کم کرد و بچه ام زرد شد.فشار بیش از حدی بهم وارد شد و همش غصه کوچولومو میخوردم .خیلی سخت بود وقتی ببینی بچه گرسنه است و دکتر هم اجازه استفاده از شیرخشک رو نمیده.زخم و درد بخیه و ....وقتی فهمیدیم زردی داره دستگاه اجاره کردیم و آوردیم خونه من سه شبانه روز حتی ۵ دقیقه هم نخوابیدم و همش بالاسرش بودم.دسدن عزیز دلم با تن لخت و چشمهای بسته زیر اشعه داشت دیوونه ام میکرد.همه میخوابیدن و تنها با حالتی زار و لرزش دست بالاسرش مینشستم و هر یک ساعت باید بهش شیر میدادم.دیگه زخم و درد سینه هام هم برام مهم نبود .انقدر تو اون سه روز اشک ریختم که دیگه حتی خودمو جلوی آیینه نمیشناختم.وقتی حواس همه پرت بود و یا خواب بودن یواشکی از دستگاه درش میاوردم و بغلش میکردم.دلم خیلی برای بچه ام می سوخت و همش ساعت شماری میکردم که زودتر سه روز تموم بشه.گریه های بی وقفه من شیرمو هم کم کرده بود.بچه وزنش از ۳۲۰۰ به ۲۸۰۰ رسیده بود.بالاخره سه روز تموم شد و اون دستگاه لعنتی رو بردن.با ترنجبین خودمون ادامه درمان رو شروع کردیم و موفق هم بودیم و هر روز بچه بهتر و رنگش سفید تر میشد.واقعا قدیمی ها هر چی گفتن درسته و اگه گذاشته بودم از همون روز اول بهش ترنجبین داده بودن دیگخ احتیاج به دستگاه پیدا نمیکرد.خلاصه اون روزها هم گذشت و با مراجعه به دکتر خدا رو شکر گفته شد که مشکلش برطرف شده .لرزش دستهامو وقتی دکتر دید برام چند تایی ویتامین نوشت .خاله و دختر خاله  و زندایی ها و دختر دایی (غزل) همه اومده بودن و حسابی خونمون شلوغ شده بود.چون باوجود خانواده شوهرم و حرفهای دو خانواده واقعا کلافه شده بودم.هر کدوم یک نسخه می نوشتن برای من و بچه و هیچ کس هم نظر طرف مقابل رو قبول نداشت.کم کم که همگی راهی تهران شدن و خانواده شوهرم هم رفتن اعصابم داره سرجاش میاد.

قلمبه گفتن های دو طرف به همدیگه رو داشته باشین که تو اون شرایط من بد بخت باید چیکار میکردم.خلاصه وارد جزییات نمیشم .تموم شد و الان من و آریانوش تو خونه تنهاییم.و این خیلی خوبه.

طفلی داداشم و زن داداشم که میخواستن تو این هفته بیان پیشم .بهشون گفتم یک کم دیرتر بیایین تا کمی استراحت کنم و تمدد اعصاب بگیرم.

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:32 توسط مامان| |

کوچولوی نازم اومدی و شدی تموم زندگی من...

من با خنده هات می خندم و با بغضت و گریه ات اشک تو چشمهام حاقه میزنه.

نمیدونستم مادر بودن چه جوریه.....ولی حالا با ذره ذره وجودم حس میکنم که وقتی یک تکون میخوری چه جوری از جام میپرم و نگات میکنم.

از خدا میخوام همیشه سالم و سر حال باشی و عاقبت بخیر بشی گلم.

از خدا میخوام انقدر بهم عمر بده که بتونم خوشبختیتو ببینم.

از خدا آرزوی سلامتی همه نی نی ها و مامان باباشونو دارم.

خدایا خودت هوای ما رو داشته باش.

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:42 توسط مامان| |
رسيديم بيمارستان و من بعد از خداحافظي رفتم تو زايشگاه تا دستورات پزشكم رو انجام بدم.هر 6 ساعت يك آمپول بتامتازون و از ساعت 8 صبح شروع ميشد.زايشگاه مثل هر روز شلوغ بود و يكي يكي خانمهاي حامله داشتن لباس ميپوشيدن كه برن به سمت اتاق عمل .يك دست لباس هم به من دادن و من تو اون سالن كه بيش از 10 تا تخت بود و روي هر كدوم يكي لم داده بود و منتظر بود ن تا ماما پرونده اشونو صدا بزنه و راهيشون بكنه به اتاق عمل.يك تخت كنار در ورودي خالي بود كه من نشستم رو اون تخت و داشتم همه جا رو سير ميكردم كه صداي كلفت مسئول اون روز منو به حال خودم آورد.چرا دراز نميكشي .؟هفته چندي؟؟و چند تا از اين سوالهاي ديگه .....ساعت 10 صبح شد و الان من تنهام تو اون سالن.از جام بلند شدم و جاي خودمو عوض كردم.رفتم انتهاي سالن كه جاش بهتر بود .اولين آمپول رو هم دريافت كردم.سرم خيلي درد ميكنه آخه ديشب چشم رو هم نزاشتم ولي اينجا هم نميشد خوابيد آخه هر چند ساعت يك بار يك زائو ميومد و خودش داستاني داشت و از سرو صدا نميشد بخوابم.اتاق خصوصي هم نذاشتن بگيرم و گفتن الان بايد همين جا بموني و نميتوني بري تو بخش.مجيد طفلي پشت در منتظر بود.انگار قرار بود همون روز زايمان كنم.هر يك ساعت به يك ساعت پرستار ميومد و صدام ميزد كه برم باهاش صحبت كنم.برام آبميوه و بيسكويت خريد و بهش گفتم نهار بره خونه مامانش.ظهر ديگه هيچ صدايي تو سالن نبود پرستار اومدوتلويزيون رو برام روشن كرد.يك خواب خرگوشي كوچيك كردم و باز نوبت آمپول بعدي رسيد.اضطراب و دلهره هر لحظه بيشتر ميشد.كوچولوي من داشت تو دلم تكون ميخورد و نگران من از اتفاقي كه ميخواد بيافته و ناراحت از اينكه داره زودتر به دنيا مياد.خدايا خودت بهم دادي.خودت هم حافظش باش.ثانيه ها كه ميگذشت انگار تازه كم كم داشت باورم ميشد دارم مامان ميشم.شب شد و شيفت ها هم همينجور تغيير ميكرد و پرستارهاي جديد ميومدن.تو اين ميون چندين نفر هم اومدن و زايمان كردن و حال ني ني همه هم خوب بود.شب شده بود و من همچنان نشسته رو لبه تخت داشتم دعا ميخوندم.هيچ يك از بستگان و خانوادم هم كنارم نيستن.خيلي احساس تنهايي ميكردم كه صدام زدن برم دم در.ديدم مجيد و زندايي كنار هم وايسادن.باورم نميشد .مجيد ساعت 3 زنگ زده بود و بهشون گفته بود و زندايي با پرواز ساعت 5 خودشه رسونده بود.كلي همديگرو بغل كرديم و همونجا بود كه مهشيد هم تماس گرفت.كلي هم پشت خط گريه كرد كه نتونسته بياد آخه دانشگاهها شروع شده و رفته بود تنكابن.برگشتم و تا صبح با خدا راز و نياز كردم.از آخرين تكونهاي كوچولوم هم نهايت لذت رو بردم كه ديگه فردا بعد از بيرون اومدن  از اتاق عمل تموم ميشد و تنها برام يك خاطره ميموند.ساعت 2 شب يكي اومد كه كيسه آبش تركيده بود و تا ساعت پنج و نيم فرياد ميكشيد تا بلاخره بچه اش به دنيا اومد.تجربه جالبي بود.تا حالا مراحل زايمان طبيعي رو با چشمان خودم نديده بودم.و لحظه بغل كردن بچه اش چه قدر قشنگ بود .منم طبق معمول آبغوره گيري ام فعال و كلي احساساتي شدم.

كم كم مريضهاي عملي سرو كله شون پيدا ميشد ولي من نفر اول عمل اون روز بودم.سااعت 7 و 30 دقيقه صدام زدن .دست و پاهام چوب شده بودن و دهنم هم خشك خشك.......مجيد و مژگان و زندايي بدرقه ام كردن.بغض گلومو گرفته بود و نميتونستم خداحافظي كنم.مجيد از لحظه ايي كه داشتم ازشون خداحافظي ميكردم عكس گرفت.و من وارد اتاق عمل شدم.ديدم دكترم داره چايي ميخوره.بلند گفت آمپولهاتو زدي ؛ منم گفتم بله.......تزريق آمپول بيهوشي به قدري درد داشت كه نفسم رو بند آورد.آخه از ترس تموم رگهام گم شده بودن.

چشمهامو كه باز كردم درد زيادي زير شكمم احساس ميكردم.تو ريكاوري بودم و پرستارها رو تار ميديدم كه دارن اينور و اونور ميرن.ميدونستم چه اتفااقي افتاده فقط يادمه ميگفتم.بچه ام بچه ام....سالمههههههههه...

اشك مي ريختم و با ناله سراغ بچه امو مي گرفتم.نيم ساعتي همينجوري سپري شد كه ديدم هيچ كس جوابمو نميده.يكي از پرسنل نظافتي آقا كه داشت رد ميشد رو صدا زدم و ازش خواهش كردم بره و از شوهرم حال بچه امو بپرسه.اونم رفت و چند دقيقه بعد ديدم موبايل خواهرشوهرمو آورده .مجيد اونور خط بود و باهام صحبت كرد .گفت كه يك ني ني سالم وسفيد و توپولي خدا بهمون داده.همونجا نفس راحتي كشيدم و به خواب رفتم.

رو پیشیونی کوچولوی نازم فامیل منو با ماژیک نوشته بودن.فکر نکنم هیچ جای دیگه اینکارو بکن.تا ده روز جاش مونده بود.اینم ازشاهکار بیمارستان محترم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:28 توسط مامان| |
جمعه سوم مهر 1388.

من و مجيد تو خونه تنهاييم.امروز از صبح فشارم بالاست و كمي بي حالم دقيقا امروز 36 هفته و5 روزمه .بعد ازظهر مجيد فشارمو گرفت بازم بالا بود.ماشينمون دست مسعود برادر مجيد بود.يك آژانس گرفتيم رفتيم دم خونه مادرشوهرم .از اونجا هم راهي بيمارستان شديم.اونجا فشارمو گرفتن 13 بود .و يك خبر خوشايند ديگه اينكه دكترم  از سفر خارج برگشته  و ميتونم بعد از يك ماه برم پيشش .بهش زنگ زدن و گفت فردا بياد مطب.اومدم خونه و بي خيال از اتفاقي كه در پيشه خوابيدم.

شنبه چهارم مهر....

ساعت 6 بعد ازظهر رفتيم مطب وقت خودم نهم مهر بود و ميخواستم دكتر چكم كنه.رفتم داخل مطب و دكتر گفت برو دراز بكش.ايندفعه برعكس مواقع ديگه كه فشارم تو مطب خوب بود رسيد به 16 و دكترم رفت پشت ميزش نشست و گفت كه بايد بستري بشي و زايمان كني.....ديگه نفسم بالا نميومد.نميدونستم چي بگم.آخه هنوز دو هفته جا داشت و من هنوز كلي ار دارم كه نكردم.تهران منتظرن كه تاريخ بدم بيان .هنوز كسي دور و برم نيست.تازه بايد از يكشنبه آمپول بتامتازون هم ميگرفتم .4 تا هر 6 ساعت يكي..نامه رو از دكترم گرفتم و گيج و منگ از پله ها اومدم پايين زنگ زدم به مجيد و يك دفعه بغضم تركيد ......از اون طرف هم مجيد ميگفت چه خوب زودتر ميبينيمش.من بي اختار اشك ميريختم و دعا ميكردم.خدايا خيلي سختي كشيدم.بچه ام از دست نره.الان آخرشه چرا بايد اينجوري بشه...نشستم تو ماشين و سر راه تازه ميخواييم پوشك و چند تا وسيله كه براي بيمارستان لازم داريم بخريم.ناي پياده شدن از ماشين رو ندارم.دم يك داروخانه ايستاديم و چيزهايي كه ميخواستم رو خريدم.هنوز اتاق بچه ام هم آماده نيست.ولي ديگه برام هيچي مهم نيست جز خودش.

شب مجيد رفت خونه مامانش و با مژگان خواهر كوچيكش برگشت كه اون با هامون تا بيمارستان بياد ديدم طفلي فرش ني ني رو هم سر راه خريده .رفتم حمام و اومدم بخوابم كه دريغ از يك ثانيه چشم بر هم گذاشتن.اذان صبح رو از پشت پنجره ميشنوم بلندشدم.و وضو گرفتم و نمازمو خوندم.ديگه همه چيزو سپردم به خدا و ازش كمك خواستم.ساعت 7 صبح از زير آينه قرآن ردم كردن و با ساك بچه راهي بيمارستان شديم.

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:11 توسط مامان| |

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:59 توسط مامان| |